هیرادهیراد، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

هیراد

تولد دو سالگي

تولد تولد تولدت مبارك قند عسلم يدونه مامان تولدت مبارك ايشالا داماديت عزيزم به مناسبت تولدت يه جشن گروهي با دوستاي ابان ماهيت گرفتيم در خانه كودك تماشا و كلي بهتون خوش گذشت خاله مونا هم زحمت كشيد و اومد و عكسهاي قشنگي ازت گرفت كه بعدا برات مي ذارم فعلا چند تايي بيشتر ندارم كه برات مي ذارمشون اولش به من چسبيده بودي ولي كم كم يخت باز شد و شلوغ كاري مي كردي فقط موقع خوراكي خوردن بود كه اروم نشستي پشت ميز و اصلا سراغي از من نگرفتي از ساعت 4 تا 7 طول كشيد . يه عمو موسيقي هم اومده بود و براتون  اهنگ تولد مي خوند و مي رقصيديدو و يه تولد خونوادگي هم برات گرفتيم و بين اين دو تا تولد يه اتفاق ناراحت كننده هم افتاد روز 21 مهر بود كه مهد كودك و...
18 آبان 1392

هيراد و لباس دخترونه

يه روز كه با دوستا صحبت مي كرديم و نشوني يه دختر تو تولد رو مي گرفتن من مي گفتم دختر من بود و هي دختر دختر كردم ...عصري رفتم مهد و ديدم هيراد لباس دخترونه تنشه ...نگو لباساشو خيس كرده و لباس يدكي مهد هم دخترونه بوده حالا از خنده من فهميده بود اين لباسه يه مشكلي داره . واسه همين هي مي گفت درش بيار و نذاشت يه عكس قدي ازش بگيرم دامن پيرهنش بيفته ...
18 آبان 1392

پاييز 92

تابستون هم با كوله باري از خاطرات تموم شد و به فصل زيباي پاييز رسيديم اومدم تا كمي از خاطراتت رو بنويسم چون خيلي زود يادم ميره اول كلماتي كه مي گي رو برات مي نويسم: بيا ....برو....توپ...ماماني...بابا....اب ...ميو(گربه) ...گدو (گردو) ...عدس(عسل) ....حمم (حموم) بيش(بشين) ...بخ(بخواب) ....موس(موز)....بس(بسنتي)...جيش(وقتي كردي مي گي)....ني ني عس(عروسك)بيب بيب ( ماشين)...منه ( ماله منه)عمه افاق....امير....علي....پتو....تا ده هم ميشمري ....خاله....باس(باز كن) ...ديدي(وقتي با توپ به لوستر مي زني) ...بابا اومد.....اب بده....منم ميام ...من حموم اينا هم جمله هاي دو كلمه اي حالا شعر : من ميگ عمو زنجير باف تو كش دار مي گي بعله بعضي مواقع ...
10 مهر 1392

22 ماهگي

خوب اول مي رويم سراغ عكس هاي باشگاه كودك كه چهارشنبه 23 مرداد با هم رفتيم خاله سحرناز و راستين .خاله حديث و مشكات.خاله رومينا با امير مهدي. خاله مريم و هانا . خاله مريم و سبحان هم بودن : از اين ماشينه خوشت اومده بود و بيشتر با اين بازي مي كردي و اگه بچه هاي ديگه ميومدن سوار شن مي دويدي و مي گفتي منه يعني ماله منه : تولد آريا مهر خاله سهيلا سوم مرداد اگه اشتباه نكنم: آخرين روز پستونك يا بقول خودت ميو:  مامان قربون خندت: اولين نقاشي ات كه مهد زده بود به برد: ...
27 مرداد 1392

بدون عنوان

سلام فينگيل مامان شرمندتم كه دو ماهه برات چيزي ننوشتم و حالا نمي دونم از كجا شروع كنم اول از شيرين كاري هات ميگم البته تا جايي كه ذعنم ياري كنه اول از همه اينكه دوست داري منو عمه صدا كني و مامان كمتر بهم مي گي يا ميگي ميم( مريم بدون ر ) لام رو خيلي بامزه تلفظ مي كني توي كلمه هاي بله. علي . ليلا خيلي مودبي وقتي صدات مي كنم مي گي بله مرتبي و اسباب بازي هاتو سر جاش مي ذاري يا وقتي مي ريم خونه كفشهاي منو توي جا كفشي مي ذاري اجتماعي هستي و بعد 5 دقيقه با همه ارتباط برقرار مي كني خلاصه كه عشق مامتانت هستي امروز قصد دارم كمي هم عكس برات بذارم ...
27 مرداد 1392

مسافرت

سلام عشقم اومدم تا خاطرات مسافرتمون رو برات بنويسم : شنبه و يكشنبه مهد نرفتي به خاطر چشماي قشنگت كه دوباره مريض شده بود و ماماني اومد و زحمت كشيد شما رو نگه داشت دوشنبه هم خودم مرخصي بودم و عصري ساعت 4 حركت كرديم تا كرج سه ساعت توي ترافيك بوديم و بالاخره ساعت 11 شب رسيديم تو اولاش كه خيلي بي قراري مي كردي هم بخاطر مريضي كسل بودي هم توي ماشين كلافه شده بودي و دست منو بوس مي كردي  كه در ماشين رو باز كن بريم بيرون خلاصه از فرداش كلي بهت خوش گذشت رفتيم ماهيگيري و خيلي خوب بود تو شجاع بودي و ماهي ها رو با دستت مي گرفتي و اوردي جلوي من و من جيغ زدم و تو ترسيدي هههههه و يروز هم رفتيم يه جاي قشنگ كه اب بازي كردي: اولش ترسيدي چون آب خيلي ...
18 خرداد 1392

باغ دركه

عشق مامان دوم خرداد خاله صفورا مامان آوا جون ما رو باغشون دعوت كردن و خيلي بهمون خوش گذشت شما و دوستات خيلي بازي كرديد و روز خيلي خوبي بود اينم عكس هاش:   اينم چند تا عكس از پارك كنار مهد كه با هم رفتيم : اينم چند تا عكس خونه خاله مامان: در انتظار شكلات: ...
6 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیراد می باشد